تبليغاتX
دختر متولد زمستان


دختر متولد زمستان


چی می شد با تو باشم حتی توی رویا

اگر بار گران بودیم رفتیم...!!!!!

سلام.. چیه با دیدن عنوان پستم قند تو دلتون آب شد و گفتید که دیگه از دست دخمل زمستونی راحت شدیم؟!! نخیر از این خبرا نیست، به این راحتیا از دست من خلاص نمی شید! آخه مگه من می تونم واسه همیشه برم..!! بابا غیر ممکنه... تو پست قبل نوشتم که این ترم نمی رم دانشگاه، یه سری مسائل وجود داشت که باعث شد این تصمیم رو ،اونم تنهایی، بگیرم ولی خوب چون از طرف مامان و داداش و خاله و دایی و همسایه و... (بخوام بگم کلی جا می گیره!) بمباران شدم دیگه نتونستم چیزی بگم.. یعنی گفتن باید بری و بهتره که واسه اینجور چیزا خودتو یه ترم عقب نندازی. و این طور بود که عزمم رو واسه رفتن جزم کردم.. و حالا: اگر بار گران بودیم رفتیم، اگر نامهربان بودیم رفتیم... آخی خیلی دلم تنگ میشه! واسه خونمون، واسه کوچمون، واسه مامانی خوشگلم، داداشی مهربونم، سیمی جون خودم، آباج صفور مهربونم، آرسام ناز کوشمولوم و همه و همه... الان دارم بعد از رفتن کلی مهمون که اومدن دیدنم، اینارو می نویسم. فردا صبح حرکت می کنیم.. خواب از سرم پریده..! خیلی واسم سخته! خدا جون کمکم کن که دووم بیارم. خدا جونم هوای دلمو داشته باش که زیاد تنگ نشه. خودت بهم یه نیرو بده که بتونم از پس همه ی سختیا بربیام... الان اشک تو چشام جمع شده، یه بغض تو گلومه که نمی خوام بشکنه..! آخه اگه بشکنه بغض خیلیای دیگه می شکنه... پس نمی ذارم که بشکنه..

بهتره دیگه در موردش حرف نزنم! قرار بود این پستمو به تولد آرسام اختصاص بدم ولی خوب دیگه اینجوری شد.! آباج صفور یه جشن تولد خوب و توپ گرفت، کلی خوش گذشت.. الهی قربون آرسام کوچولوم برم که کلی ذوقیده بود

چندتا عکس گرفتم، گفتم دست خالی نیام زشته. اوهوم اوهوم

 تزیین خونه

عکس کیک  1   2

آرسام خوشگلم   1   2   3

پ.ن ۱: قربون دل مهربونت برم مریمی! نمی دونی وقتی صدای هق هق گریتو پشت تلفن شنیدم چه حالی شدم.. فردا دیگه میام پیشت. ما همدیگه رو داریم قربونت برم، پس نباید غصه بخوریم، هیچوقت.. باشه آجی جونم..؟!!

پ.ن ۲: ببخشید که عکس طرحمو نذاشتم! ایشالا برگشتم حتما می ذارم..

پ.ن ۳: فردا صبح پیش به سوی سنندج، پیش به سوی دانشگاه..!!

پ.ن ۴: مامانی جون به خدا می سپارمت.. دلم واست تنگ میشه. کی فکرشو می کرد این همه روز از همدیگه جدا شیم!! قول میدم که زودی برگردم مهربونم

پ.ن ۵: به خاطر اینکه اونجا نمی تونم به نظرات جواب بدم قسمت نظرات این پست رو غیرفعال کردم..

پ.ن ۶: اگه به نت دسترسی داشته باشم و همین طور وقتشو داشته باشم آپ می کنم...

پ.ن ۷: دلم خیلی واستون تنگ میشه.. واسم دعا کنید. خداحافظ

اگه یک لحظه فقط نگام کنی راه رفتن واسه من بسته میشه...

وقت رفتن نمی خوام ببینمت... می دونم ببینمت کم میارم... اگه یک لحظه فقط نگام کنی، دلمو پشت سرم جا میذارم...

نویسنده: دختر زمستونی ׀ تاریخ: جمعه دهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

یه روز خاص...

سلام... می دونم الان کلی از دستم شاکی هستین که انقدر دیر آپ کردم و عکسایی رو که قول دادم تو پست قبل نذاشتم. ولی باور کنید من این مدت کلی گرفتار بودم! حالا قهر و شکایتو بی خیال شیم بریم سر اصل مطلب..! امروز یه روز خاصه.. روزی که واسه من بهترین و قشنگ ترین روز محسوب میشه. امروز تولد یک سالگی خاله شدنمه. روز تولد خواهرزاده ی خوشگلم که تموم زندگیمه... پارسال تو همین روز یعنی ۳۰ شهریور بود که دل غمگینم با نگاه های معصومش شاد شد. آرسام خوشگلم حالا از اون روزی که متولد شدی یک سال می گذره! تو داری بزرگ میشی..! بزرگتر که شدی حتما میای اینجا رو می خونی. می خوام بهت بگم تو به زندگیم جون دادی. با خنده هات، با شیطونیات، با نگاه های معصومانت... تو به خالت امید دادی. نمی دونم چرا تازگیا دوست دارم داداشی صدات کنم و وقتی صدات می کنم "داداشی، داداش آرسام" تو با لبخند دلنشینت نگام می کنی. روز اولی که دیدم سرپا وایسادی و داری راه میری از خوشحالی اشکم دراومده بود..! دوست داشتم اون لحظه هیچوقت تموم نشه.. انقدر ذوق کرده بودم که تورو با تمام وجودم تو بغلم فشار دادم و کلی بوسیدمت. از خدا می خوام که تو رو همیشه واسم نگه داره.. ازش می خوام که همیشه سایه ی بابا و مامان مهربونت رو سرت باشه. من می خوام که همیشه بخندی، می خوام که چشای خوشگلت هیچوقت غمگین نباشن، اینجوری دل منم آروم می گیره. آباج صفور (مامانی آرسام) قرار بود امروز جشن بگیره که به دلایلی افتاد جمعه!! واسه تولدش یه ست تاپ و دامن گرفتم که همچین بگی نگی چیز بدی نیست! مخصوصا که خیلی خیلی بهم میاد و باهاش کلی خوشتیپ و خوشگل میشم (تحویل در حد تیم ملی!) فقط مونده کفش که قراره برم با مامان بگیرم...

راستی بالاخره ما هم مهندس شدیم..! چرا اینجوری نیگا می کنی؟! چیه؟! بهم نمیاد؟!! درست وایسا.! چه طرز ایستادن جلوی یک خانوم مهندس متشخصه؟!!!!! خدایی حال کنید هنوز یک واحدم نگذروندم چقدر پرروام و ادعام میشه..! من دانشگاه سنندج مهندسی شیمی قبول شدم گرایش صنایع غذایی.. این رشته رو دوست دارم. این مدتم که نبودم رفته بودم واسه ثبت نام.! خدا خیلی بهم کمک کرد، چون مریم جون یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستام اونجا قبول شد. البته نمی شه گفت دوست!! ما عین دوتا خواهر همدیگه رو دوست داریم.. من زودتر از مریم رفتم واسه ثبت نام، می خواستیم واسه خوابگاه یه بلوک و یه اتاق رزرو کنیم ولی مسئول خوابگاه می گفت تا وقتی دوستت نیاد ثبت نام نمی تونم اسمشو بنویسم..!! خلاصه من اونجا انقدر خواهش کردم و به دست و پاش افتادم که قبول کرد و واسه مریم تو همون اتاق یه جای خالی گذاشت. دوتا همشهری و آشنای دیگه هم دیدیم اونجا، که بازم تو همون اتاق افتادن.. حالا من و مریمی کلی ذوق کردیم که اونجا می تونیم با هم حسابی حال کنیم. یه برنامه هایی تو ذهنمه که ممکنه تموم شرایطی که الان هست رو تغییر بده! نخواین بگم چه برنامه ای...! به هیچکی نمی تونم بگم.. یا عملی میشه یا نه! بعدا در موردش حتما بهتون میگم.... اون لباسی که واسه تولد آرسام گفتم خریدم، از سنندج گرفتم. کلی خرید کردم! حسابی جیب مامان خانوم خالی شد..!

پ.ن ۱: خدایا این روزا تصمیم گیری خیلی واسم سخت شده! خودت بهترین راه رو بذار جلوی پام...تنهام نذار

پ.ن ۲: این روزای پایانی شهریور ماه رو دارم کلا با سیمی جونم می گذرونم...

پ.ن ۳: بوی مهر میاد! بوی مدرسه..! ولی من آروم آرومم، بدون دغدغه ی رفتن به مدرسه... هی روزگار

پ.ن ۴: عید همگی مبارک (البته با تاخیر!)

پ.ن ۵: داداشی جونم واسم عطری رو که قول داده بود خرید..! یه روز کلاس نقاشی که بودم زنگ زد گفت یه لحظه بیا بیرون!! منم خیلی تعجب کردم و رفتم.! دیدم داداشی با یه بسته جلوم ظاهر شد.. کلی ذوقیدم. ممنونم ازت مهربونم

پ.ن ۶: حالا فقط مونده ماشینی که مامان قول داد.. باید به اونم برسم

پ.ن ۷: دیروز کلی بارون بارید.. تو هوای ابری و بارونی یکمی دلم می گیره! مخصوصا اگه خونه بمونم و جایی نرم...

پ.ن ۸: داداشی لپ تاپ خرید مدل سونی Sr 45! خیلی توپ و باحاله. مبارکت باشه داداشی.. ایشالا عروسیت..! عکسشو بعدا می ذارم

پ.ن ۹: کلاس نقاشیم تموم شد.. خیلی دلم واسه کلاس رفتن تو روزای زوج ساعت ۶ عصر تنگ شده! خیلی زیااااااااااد. راستی رفتیم تو کار چهره. آنجلینا جولی رو کشیدیم!!!!!!! هنوز کامل نشده، بعد عکسشو میذارم که شاهکارمو ببینین...

حالا عکسا:

عطری که داداشی زحمتشو کشید  1   2

طرحام  1   2   3   4

لباس واسه تولد

 بعد نوشت: این ترم به خاطر یه سری مسائل نمی تونم برم دانشگاه!!!!!!!!!!!!!!

نه! باور نمی کنم....

این قرارمون نبود، تو بی خبر بری...

        من خسته شم که تو

            بی همسفر بری...

عشق منی هنوز... گاهی به قلب من

          سر می زنی هنوز

 

نویسنده: دختر زمستونی ׀ تاریخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

سفری کوتاه... و دعوت به بازی!!

سلام.. می دونم خیلی دیر کردم! باید زودتر از اینا پست می گذاشتم، ولی خوب به دلیل یه سری گرفتاری ها نشد :دی ممنون از همه ی کسانی که تو پست قبل نظر دادن و مشتاق دیدن عکسای کارگاه نقاشی و طرحام بودن..! باید از همشون معذرت بخوام که به قولم عمل نکردم. من آدم بدقولی نیستم، استادمون خیلی دیر از مسافرت برگشتن! هنوز نرفتم کلاس که عکس بگیرم.. ولی حتما تو این پست از خجالت همتون درمیام

ماه رمضون هم که دیگه شروع شده... روزه و نماز همگی قبول باشه! ایشالا که همه بتونن تو این ماه انقدر به خدا نزدیک شن که به تمام خواسته های دلشون جواب بده.. یه کم روزه گرفتن تو این ماه سخته!!! اینکه هوا گرمه و آدم تشنش میشه خیلی سخته! ایشالا که همه بتونن بگیرن.. خدا جون یه نیرویی چیزی بده که ما هم بتونیم. واقعا از پسش برنمیام..! امیدوارم که خدا ببخشه.. ماه رمضون رو همیشه دوست داشتم، یه ماه قشنگ و پر از خاطره! این چند روزی که ازش گذشته، دقیقه به دقیقش رو با خاطرات گذروندم! خاطراتی که یا باهاشون لبخند می زنم و یا اینکه اشکمو در میارن...

یکی از دوستای صمیمی بابام که از همون بچگی با هم بزرگ شدن و یه جورایی میشه گفت که واسه من و فرید عین عمو می مونه تو صحنه (صحنه ی نمایش نه ها، منظورم یه شهری تو غرب کشور بود!!!!!!) زندگی می کنن! زنگ زدن و خواستن که بریم اونجا.. سال های قبل همیشه همراه بابا عید یا تابستون رو یا ما می رفتیم یا اونا می اومدن. از عید پارسال که اومدن خونمون دیگه ندیده بودیمشون! خلاصه ما هم راهی شدیم... تو چشای عموم که نگاه کردم تونستم نگاه های بابامو پیدا کنم انگار که وجود بابا تو وجود این مرد مهربون بود! وقتی سرمو گذاشته بود رو شونش و می گفت : "فقط می خوام بعد از این همه دوری حست کنم" به خدا اشک تو چشام جمع شده بود! هرچی از مهربونیش بگم به خدا کم گفتم.. هم خودش، هم خانومش، هم پسرش..! پسر دیگشم که رفته آمریکا! خونشون تو یه باغ خیلی بزرگه. یه باغ پر از خاطرات بچگی......تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com این چند روز خواهرای عمو هم به خاطر عروسی خواهرزادشون از تهران اومده بودن اونجا.. خلاصه خیلی خوش گذشت. مخصوصا عروسیشون!! واقعا یه مراسم خاص بود. هرچی در موردش بگم کم گفتم. مراسمشون مختلط بود! پذیرایی و شام که دیگه اصلا جای تعریف نداره..! خواننده هاشونم عالی بود، یه دی جی هم داشتن که کل آهنگای ساسی مانکن رو خوند. رقص نور و بزن و بکوبم که دیگه بماند. خلاصه به من یکی که خیلی خوش گذشت! یه چی بگم؟!! من اینجور عروسی مخوام...( چه پررو!! دختره ی بی حیا..!) می خواستیم تا آخر هفته بمونیم اونجا که دیگه به خاطر امتحان داداشی مجبور شدیم برگردیم....

حالا بازی که دعوت شدم... آخ جون بازی!!!

بازی اول: فکر کنيد همين الآن خداي نکرده بفهميد بيمار هستيد و تنها ۳ماه از عمر شما باقي مانده است و ميتوانيد۳ ماه زندگي کنيد در اين مدت کوتاه ۳کار مهمي که حتما انجام ميدهيد چيست؟ (منظور کارهايي است که به امور دنيوي مانند عشق و ثروت و ... مربوط شود و ديني نباشد زيرا امور ديني از جمله حلاليت و ... خواه يا نا خواه فرد آن را هنگام مرگ خود انجام ميدهد)

* اولش کلی غصه می خورم و گریه می کنم که چقدر بدبختم! بعدش بزرگ ترین آرزوم اینه که برم دانشگاه و دانشجو بشم..! باید هرطور شده منو تو یه دانشگاهی چیزی راه بدن!! بعدش همیشه دوست داشتم برم ونیز.. باید هرطور شده یکی منو ببره! بعدشم شوهر می کنم حتما (استغفرالله!!! این چه حرفیه می زنی خواهر..!) نه که فکر کنید خودم دوست دارم هاااااااااااااااا! به خاطر مامانیم می گم آرزو داره منو عروس کنه.. والا!

بازی دوم: اگه قرار باشه يه فيلم از سر گذشت زندگي شما در همين سن که هستيد درست کنند...

¤اول از همه روز و ماه و سال تولد؟    * ۲۵/۱۱/۷۰

¤چهار اتفاق مهم زندگيت که بايد بهشون اشاره بشه کدام است؟   * سخته بخوام بگم..! اووووووووووووووم شهریور ۷۸! بهمن ۸۶! همینا یادم بود...

¤چهار اتفاق مهم که نبايد بهشون اشاره بشه؟    * همین بالایی ها هم واسه جواب این سوال میشه!

¤خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت و چيز هاي ديگر؟  * یه کم حساس، زودرنج، مهربون،احساساتی غیر قابل پیش بینی. فراموش کردن اشتباهات دیگران واسم سخته. واسه امتحان و کارای مهم استرس دارم..! خیلی زود ناراحت می شم خیلی زودم نرم می شم و پشیمون از اینکه چرا در حین عصبانیت یه حرفایی رو که نباید می زدم، زدم..! یه کمی لج بازم! آرومم ولی اگه شروع کنم به شیطونی و بازیگوشی دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره..! سر به سر گذاشتن کسایی رو که دوست دارم بهم حال میده. خاطرات گذشته و رویاهای آینده رو خیلی پیش خودم مرور می کنم... وقتی خیلی ناراحتم دوست دارم بخوابم...

¤با در نظر گرفتن چهره واقعيتون کدوم يکي از هنر پيشه ها رو براي بازي نقش خودتون انتخاب ميکنين؟   * به نظر خودم هیچ کس نمی تونه نقش منو بازی کنه! چون کلا شخصیت خاصی دارم و کمتر کسی می تونه کاملا منو بشناسه! حالا چه برسه به اینکه بخواد نقشمو بازی کنه!! ولی خوب همیشه خیلیا میگن که شبیه کدوم بازیگرم و از این حرفا..! مامانم که میگه وقتی آرایش می کنم شبیه نیوشا ضیغمی می شم..!!!! یه چند نفری هم می گفتن شیلا خداداد!! پسرخالمم میگه شبیه یه هنرپیشه ی خارجیم، اسمش یادم نیست الان!! چندتا از بچه های مدرسه هم می گفتن: وااااااااااااای تو چقدر شبیه لیلا اوتادی هستی!!!! حالا واقعا من موندم که من می تونم چندتا چهره داشته باشم... اصلا من شبیه اونام یا اونا شبیه منن..!!

پ.ن ۱: دیروز من و مریم جون امتحان آیین نامه قبول شدیم! دیگه فقط مونده امتحان رانندگی و بعدش گواهینامه و عشق و صفا...

پ.ن ۲: مامانم میگه اگه دخمل خوبی باشم یه ماشین سبک واسم می خره آخه داداشی قربونش برم میگه هنوز ماشین دستم نمیده! هی روزگار!!

پ.ن ۳:  یه عطر خوشبو پیدا کردم بالاخره! داداشی هم قول داده اگه دخمل خوبی باشم واسم می خره!!!!!!

پ.ن ۴:  یکی بگه من چه جوری باید دخمل خوبی باشم؟!!! اگه نباشم دستی دستی خودمو بدبخت کردم هااااااااااااااااااااا

پ.ن ۵: یه مدت خیلی طولانیه که از نقاشی جدا شدم..! از این بابت خیلی ناراحتم

پ.ن ۶: فردا کلاس نقاشی دوباره شروع میشه

پ.ن ۷: منتظر عکسام باشین!

پ.ن ۸: چقدر سخته که عطر نفساش تو خونه بپیچه و نتونی خودشو ببینی...

پ.ن ۹: ببخشید پستم طولانی شد

 

یک بـــار خـــواب دیدن ِ تـــــــو  ،  بـه تمــام عُمـــــر می ارزد !

  پـــس نگـــــــو  ، 

                نگـــــــو  که رویــــای ِ دور از دستــــــرس خوش نیست ...

قبــــــــــــول ندارم !!!

گرچـــــه به ظاهـــر جسم خسته است

ولی دِل (!) دریــــاییست ...          تاب و توانــــش بیش از این هاست !

دوستــــــــت    دارم! 

و   تاوان ِ  آن  هرچــــــــه باشـــد ، باشـــــــــــــــد... 

دوســـــت خواهــم داشت  ،

                                                    بیشتــــــــر از دیروز   !!

باکـــــــــــــی ندارم  ،

   

از هیچ کَــــــس و هَــــــر کَــــــس کــه تـــــو را دارم  ... 

نویسنده: دختر زمستونی ׀ تاریخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

همین جوری...

سلام.. یهویی خورد به ذهنم که بیام و آپ کنم! دیشب که تو سکوت اتاقم تخته ی نقاشیم دستم بود و داشتم طرحم رو کامل می کردم، تموم تیکه تیکه های زندگیمو عین یه فیلم جلو چشمام دیدم. فکر، فکر، فکر... که یهو با صدای در اتاق به خودم اومدم..! داداشی بود... اومد یه نگاهی بهم انداخت و نشست گوشه ی تخت. یه نیم نگاهی بهش انداختم و به کارم ادامه دادم. می دید که دارم با چه زوری قلمو رو کاغذ فشار میدم.. کاغذ بیچاره!!! با تعجب گفت: الان پاره میشه هاااا.! یه نگاهی بهش انداختم و یه لبخند زورکی و با علامت سر حرفش رو تایید کردم و تخته ی نقاشیمو گذاشتم کنار..! حرفای شادکننده میزد که منو از اون حال و هوا درآره! منم به خاطرش خندیدم و خندیدم و خندیدم... قربونش برم چقدر از خوشحالیم خوشحال شد. قبلا یه تابلو واسه اتاقم گرفتم، آویزونش که کرد اون جای دلخواهی که می خواستم نشد! ولی خوب چون آویزون کردنش خیلی سخت بود در جواب داداشی که پرسید: چطوره؟! گفتم: خوبه!!!! اونم دیگه هیچی نگفت.ولی دیشب پاشد و تابلوهارو درآورد.. پرسیدم: داری چیکار می کنی؟! اونم گفت: من اگه تورو نشناسم که دیگه واسه لای جرز خوبم.. میخ ها رو جای دلخواهم کوبید و تابلوها رو آویزون کرد. وای چقدر از دیدنشون خوشحال شدم. حالا دیگه زورکی لبخند نمی زدم، لبخند واقعی رو لبام نشست... صدای خنده ی واقعی جفتمون سکوت همیشگی اتاقمو شکست.....

این روزا کلا برنامه های اصلیم تعلیمی و کلاس نقاشیه.! هردوشونو دوست دارم. روز اولی که مریم جون بهم پیشنهاد کلاس نقاشی داد اصلا با علاقه قبول نکردم! راستش فقط واسه اینکه بتونم زمان بیشتری مریمی رو ببینم قبول کردم و رفتم. ولی حالا قضیه فرق کرده.. حالا دارم از طرح هایی که می کشم لذت می برم! وقتی طرحمو می برم کارگاه و با نگاه های رضایت بخش استادمون روبرو می شم، از ته قلبم از زندگیم لذت می برم، از کارم لذت می برم... که منم می تونم، که منم هستم..! که من، دختر متولد زمستان، حالا واسه خودم دارم یه کار مفید انجام میدم! که وقتی طرحامو نشون اطرافیانم میدم همشون تعجب می کنن و تحسینم می کنن، یا اینکه یه نفر میگه باید قسم بخوری که اینارو خودت کشیدی! وای چقدر از دیدن اینجور صحنه هایی تو زندگیم لذت می برم..! حس بودن بهم دست میده...

امشب اعصابم خیلی خورد شد که سیمی جونمو ناراحت کردم!! از تعلیمی که اومدم می گفت باید شب رو بیای اونجا بمونی! منم اصلا نمی تونستم برم. خیلی خسته بودم و هزارتا کار داشتم.. وقتی با صدای غمگین پشت تلفن گفت: "خیلی نامردی، باشه!" ته دلم لرزید! من که نمی خوام هیچوقت اون غمگین باشه، پس حالا چرا خودم ناراحتش کردم..!! آخر شب ساعتای ۱ واسش sms دادم و عذرخواهی کردم و قول دادم که فردا حتما میرم خونشون که شب رو پیشش بمونم! خدا کنه که منو بخشیده باشه...

پ.ن ۱: دلم یه شادی گنده می خواد، یه شادی که حس کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم...

پ.ن ۲: امروز وقتی تو ترافیک واسه چراغ قرمز توقف کرده بودم، یهویی دیدم که یه نفر داره صدام می کنه!! نگاه که کردم دیدم ماشین بغلی پسرخالمه..! کلی حرف زدیم.. چراغ سبز شد و ماشینا بوق می زدن، ولی انگار نه انگار... خلاصه مربیم دادی زد رو سرم و گفت حرکت کن دختر خوب!! که فکر کنم از این به بعد واسه چراغ قرمزم توقف نکنم...

پ.ن ۳: دوست دارم برف بباره! دلم واسه دونه های سفید برف تو کوچمون تنگ شده.. دلم واسه لباس گرم پوشیدن و قدم زدن تو خیابونا خیلی تنگ شده!!

پ.ن ۴: استاد نقاشیمون یه مدت رفتن مسافرت، واسه همین عکس گارگاه می مونه واسه بعدا... حتما وقتی برگشتن، تو همین پست یه بعد نوشت می نویسم و عکس رو میذارم

پ.ن ۵: تو بعد نوشتی که می نویسم ممکنه عکس طرحای نقاشیمو بذارم که بسی فراوان حال کنید

پ.ن ۶: نسیم جونم دلم خیلی واست تنگ شده! ایشالا که سفر بهت خوش بگذره...

 پ.ن ۷: خوابم میاد الان ساعت ۳ شب می باشد!! بای

اسم تو رو انقدر رو دلم نوشتم، که رفت تو کوچه های سرنوشتم

دلم یه جوری عاشق چشاته، که وقتی نیستی ام بدون باهاته

نویسنده: دختر زمستونی ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀