سلام.. می دونم خیلی دیر کردم! باید زودتر از اینا پست می گذاشتم، ولی خوب به دلیل یه سری گرفتاری ها نشد :دی ممنون از همه ی کسانی که تو پست قبل نظر دادن و مشتاق دیدن عکسای کارگاه نقاشی و طرحام بودن..! باید از همشون معذرت بخوام که به قولم عمل نکردم. من آدم بدقولی نیستم، استادمون خیلی دیر از مسافرت برگشتن! هنوز نرفتم کلاس که عکس بگیرم.. ولی حتما تو این پست از خجالت همتون درمیام
ماه رمضون هم که دیگه شروع شده... روزه و نماز همگی قبول باشه! ایشالا که همه بتونن تو این ماه انقدر به خدا نزدیک شن که به تمام خواسته های دلشون جواب بده.. یه کم روزه گرفتن تو این ماه سخته!!! اینکه هوا گرمه و آدم تشنش میشه خیلی سخته! ایشالا که همه بتونن بگیرن.. خدا جون یه نیرویی چیزی بده که ما هم بتونیم. واقعا از پسش برنمیام..! امیدوارم که خدا ببخشه.. ماه رمضون رو همیشه دوست داشتم، یه ماه قشنگ و پر از خاطره! این چند روزی که ازش گذشته، دقیقه به دقیقش رو با خاطرات گذروندم! خاطراتی که یا باهاشون لبخند می زنم و یا اینکه اشکمو در میارن...
یکی از دوستای صمیمی بابام که از همون بچگی با هم بزرگ شدن و یه جورایی میشه گفت که واسه من و فرید عین عمو می مونه تو صحنه (صحنه ی نمایش نه ها، منظورم یه شهری تو غرب کشور بود!!!!!! ) زندگی می کنن! زنگ زدن و خواستن که بریم اونجا.. سال های قبل همیشه همراه بابا عید یا تابستون رو یا ما می رفتیم یا اونا می اومدن. از عید پارسال که اومدن خونمون دیگه ندیده بودیمشون! خلاصه ما هم راهی شدیم... تو چشای عموم که نگاه کردم تونستم نگاه های بابامو پیدا کنم انگار که وجود بابا تو وجود این مرد مهربون بود! وقتی سرمو گذاشته بود رو شونش و می گفت : "فقط می خوام بعد از این همه دوری حست کنم" به خدا اشک تو چشام جمع شده بود! هرچی از مهربونیش بگم به خدا کم گفتم.. هم خودش، هم خانومش، هم پسرش..! پسر دیگشم که رفته آمریکا! خونشون تو یه باغ خیلی بزرگه. یه باغ پر از خاطرات بچگی...... این چند روز خواهرای عمو هم به خاطر عروسی خواهرزادشون از تهران اومده بودن اونجا.. خلاصه خیلی خوش گذشت. مخصوصا عروسیشون!! واقعا یه مراسم خاص بود. هرچی در موردش بگم کم گفتم. مراسمشون مختلط بود! پذیرایی و شام که دیگه اصلا جای تعریف نداره..! خواننده هاشونم عالی بود، یه دی جی هم داشتن که کل آهنگای ساسی مانکن رو خوند. رقص نور و بزن و بکوبم که دیگه بماند. خلاصه به من یکی که خیلی خوش گذشت! یه چی بگم؟!! من اینجور عروسی مخوام... ( چه پررو!! دختره ی بی حیا..!) می خواستیم تا آخر هفته بمونیم اونجا که دیگه به خاطر امتحان داداشی مجبور شدیم برگردیم....
حالا بازی که دعوت شدم... آخ جون بازی!!!
بازی اول: فکر کنيد همين الآن خداي نکرده بفهميد بيمار هستيد و تنها ۳ماه از عمر شما باقي مانده است و ميتوانيد۳ ماه زندگي کنيد در اين مدت کوتاه ۳کار مهمي که حتما انجام ميدهيد چيست؟ (منظور کارهايي است که به امور دنيوي مانند عشق و ثروت و ... مربوط شود و ديني نباشد زيرا امور ديني از جمله حلاليت و ... خواه يا نا خواه فرد آن را هنگام مرگ خود انجام ميدهد)
* اولش کلی غصه می خورم و گریه می کنم که چقدر بدبختم! بعدش بزرگ ترین آرزوم اینه که برم دانشگاه و دانشجو بشم..! باید هرطور شده منو تو یه دانشگاهی چیزی راه بدن!! بعدش همیشه دوست داشتم برم ونیز.. باید هرطور شده یکی منو ببره! بعدشم شوهر می کنم حتما (استغفرالله!!! این چه حرفیه می زنی خواهر..!) نه که فکر کنید خودم دوست دارم هاااااااااااااااا! به خاطر مامانیم می گم آرزو داره منو عروس کنه.. والا!
بازی دوم: اگه قرار باشه يه فيلم از سر گذشت زندگي شما در همين سن که هستيد درست کنند...
¤اول از همه روز و ماه و سال تولد؟ * ۲۵/۱۱/۷۰
¤چهار اتفاق مهم زندگيت که بايد بهشون اشاره بشه کدام است؟ * سخته بخوام بگم..! اووووووووووووووم شهریور ۷۸! بهمن ۸۶! همینا یادم بود...
¤چهار اتفاق مهم که نبايد بهشون اشاره بشه؟ * همین بالایی ها هم واسه جواب این سوال میشه!
¤خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت و چيز هاي ديگر؟ * یه کم حساس، زودرنج، مهربون ،احساساتی غیر قابل پیش بینی. فراموش کردن اشتباهات دیگران واسم سخته. واسه امتحان و کارای مهم استرس دارم..! خیلی زود ناراحت می شم خیلی زودم نرم می شم و پشیمون از اینکه چرا در حین عصبانیت یه حرفایی رو که نباید می زدم، زدم..! یه کمی لج بازم! آرومم ولی اگه شروع کنم به شیطونی و بازیگوشی دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره..! سر به سر گذاشتن کسایی رو که دوست دارم بهم حال میده. خاطرات گذشته و رویاهای آینده رو خیلی پیش خودم مرور می کنم... وقتی خیلی ناراحتم دوست دارم بخوابم...
¤با در نظر گرفتن چهره واقعيتون کدوم يکي از هنر پيشه ها رو براي بازي نقش خودتون انتخاب ميکنين؟ * به نظر خودم هیچ کس نمی تونه نقش منو بازی کنه! چون کلا شخصیت خاصی دارم و کمتر کسی می تونه کاملا منو بشناسه! حالا چه برسه به اینکه بخواد نقشمو بازی کنه!! ولی خوب همیشه خیلیا میگن که شبیه کدوم بازیگرم و از این حرفا..! مامانم که میگه وقتی آرایش می کنم شبیه نیوشا ضیغمی می شم..!!!! یه چند نفری هم می گفتن شیلا خداداد!! پسرخالمم میگه شبیه یه هنرپیشه ی خارجیم، اسمش یادم نیست الان!! چندتا از بچه های مدرسه هم می گفتن: وااااااااااااای تو چقدر شبیه لیلا اوتادی هستی!!!! حالا واقعا من موندم که من می تونم چندتا چهره داشته باشم... اصلا من شبیه اونام یا اونا شبیه منن..!!.gif)
پ.ن ۱: دیروز من و مریم جون امتحان آیین نامه قبول شدیم! دیگه فقط مونده امتحان رانندگی و بعدش گواهینامه و عشق و صفا... 
پ.ن ۲: مامانم میگه اگه دخمل خوبی باشم یه ماشین سبک واسم می خره آخه داداشی قربونش برم میگه هنوز ماشین دستم نمیده! هی روزگار!!
پ.ن ۳: یه عطر خوشبو پیدا کردم بالاخره! داداشی هم قول داده اگه دخمل خوبی باشم واسم می خره!!!!!!
پ.ن ۴: یکی بگه من چه جوری باید دخمل خوبی باشم؟!!! اگه نباشم دستی دستی خودمو بدبخت کردم هااااااااااااااااااااا
پ.ن ۵: یه مدت خیلی طولانیه که از نقاشی جدا شدم..! از این بابت خیلی ناراحتم
پ.ن ۶: فردا کلاس نقاشی دوباره شروع میشه
پ.ن ۷: منتظر عکسام باشین!
پ.ن ۸: چقدر سخته که عطر نفساش تو خونه بپیچه و نتونی خودشو ببینی...
پ.ن ۹: ببخشید پستم طولانی شد 
یک بـــار خـــواب دیدن ِ تـــــــو ، بـه تمــام عُمـــــر می ارزد !
پـــس نگـــــــو ،
نگـــــــو که رویــــای ِ دور از دستــــــرس خوش نیست ...
قبــــــــــــول ندارم !!!
گرچـــــه به ظاهـــر جسم خسته است
ولی دِل (!) دریــــاییست ... تاب و توانــــش بیش از این هاست !
دوستــــــــت دارم!
و تاوان ِ آن هرچــــــــه باشـــد ، باشـــــــــــــــد...
دوســـــت خواهــم داشت ،
بیشتــــــــر از دیروز !!
باکـــــــــــــی ندارم ،
از هیچ کَــــــس و هَــــــر کَــــــس کــه تـــــو را دارم ...
|