سلام..! یه سلام داغ تابستونی از یه دختر زمستونی...
من اومدم همونطور که قول داده بودم! این مدت کنار دختر خاله هام خیلی بهم خوش گذشت، هرچند کم بود ولی در کل خیلی خوب بود. خوب حالا باید تعریف کنم. روز پنجشنبه قرار بود مامان اینا صبح حرکت کنند که دیگه به خاطر مشکلاتی نشد. ظهر تا آماده شدیم و پسرخاله اومد دنبالمون ساعت از ۳ گذشت. منم کلی وسیله جمع کردم و همراه خودم بردم. به قول داداشم که می گفت انگار قراره بری سفر قندهار. خوب دیگه عادتمه وقتی قراره برم جایی بمونم همه ی چیزای مهم و اساسی رو باید همراه خودم ببرم. خلاصه در خونه ی خاله اینا از همدیگه خداحافظی کردیم و ۴ تایی ( من و سیمی و پسرخاله کوچیکه و شوهرخالم ) دم در منتظر بودیم که مثلا بدرقشون کنیم که دیدیم ماشین از شدت گرمای زیاد روشن نمی کنه. نمی دونستیم چیکار کنیم. خلاصه تا درستش کردن و روشن شد ۱ ساعت طول کشید. دیگه ساعتای ۴ بود که رفتند.
حدود ساعت ۵:۳۰ آباج صفور و شوهرش به جمع ۴ نفره ی ما ملحق شدن. اون روز من و سیمی و آباج صفور رفتیم بیرون و کلی خرید کردیم. خوب دیگه نباید می گذاشتیم این چند روز بهمون بد بگذره... شبش هم همگی رفتیم پارک خیلی خوش گذشت. اون شب من و سیمی تا حدود ساعت ۴:۳۰ بیدار موندیم و نگذاشتیم کسیم بخوابه و به هر آدم آشنایی زنگ زدیم و بیدارشون کردیم. واای همشون واسمون قسم می خوردن و می گفتن باشه ما هم تلافی می کنیم. همه تهدیدمون کردن. روز بعد هم تا ساعت ۱۲ ظهر گرفتیم خوابیدیم. عصر جمعه ۳ تایی رفتیم بیرون و ولگردی تا ساعت ۸ شب. تصمیم گرفتیم اون شب پیتزا درست کنیم. خلاصه هرجوری بود تونستیم آمادش کنیم. وای خیلی خوشمزه در اومده بود (جای شما خالی) اینم عکس از پیتزاها:
http://irapic.com/uploads/1214925784.jpg
http://irapic.com/uploads/1214871425.jpg
روز شنبه آباج صفور و شوهرش رفتند سرکار. ساعت ۱۱ بود که موبایل زنگ خورد از خواب پریدیم. آباج صفور بود گفت شماها هنوز خوابید.. خلاصه دیگه من و سیمی بیدار شدیم. کسی خونه نبود پسرخاله کوچیکه هم رفته بود دنبال کارای دانشگاه.باید غذا درست می کردیم، وااااای حالا مونده بودیم باید چیکار کنیم. با کلی زحمت و مشقت تونستیم یه چیزی از آب دراریم. تازه چقدرم تلفات داشت. چند تا ظرف که شکستیم، یه بارم که روغن رو سوزوندیم، دست منم که برید هر کاری می کردم خونش بند نمی اومد. یه چسب گنده زدم روش (هنوز که هنوزه خوب نشده) خلاصه با هزارتا بدبختی تونستیم آمادش کنیم. اینم دستپخت من و سیمی:
http://irapic.com/uploads/1214876414.jpg
واقعا حالا می فهمم که باید قدر مامانا رو دونست. بیچاره ها این همه زحمت می کشن و حتی انتظار یه تشکر خشک و خالی هم ندارن. تازه بعضی موقع ها پیش میاد که غر می زنیم و از غذاشون ایراد هم می گیریم. واقعا دیگه نهایت بی معرفتی و پررویی.. من که دیگه تصمیم گرفتم حتی اگه مامانم غذایی که ازش متنفرم رو درست کنه اصلا ایراد نگیرم ( امیدوارم که بتونم )
اون شب مامان اینا ساعتای ۱۱:۳۰ بود که رسیدن . واای چقدر دلم تنگ شده بود واسشون.. اینم از خاطره ی این چند روز...... خیلی خوب و به یاد ماندنی بود!
پ.ن ۱:قهرمانی اسپانیا رو به همه ی طرفدارای این تیم به خصوص داداشی جون خودم تبریک می گم. داداش من که عشق اسپانیاست.
پ.ن ۲:یه چیزی تو دلمه دعا کنید که بهش برسم.
پ.ن ۳: از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم...
اون چقدر ساده ازم برید و رفت، وانمود کرد که منو ندید و رفت، همه گفتن اون ازت بی خبره، به خدا گریه هام و شنید و رفت...!
سلام ..
این بار که آپ کردم حالم بهتره!البته هنوز به آرامش کامل نرسیدم. اما واقعا این چند روز رو خیلی فکر کردم به خیلی چیزا رسیدم، نمی دونم خوب یا بد ولی احساس می کنم خیلی بزرگ شدم. خیلی... اونقدر که می تونم درست فکر کنم و واسه زندگیم تصمیم بگیرم. همین واسم کافیه... باید از خیلی کسا هم تشکر کنم که این مدت تنهام نگذاشتن و مثل همیشه در کنارم بودن.
من یک روز تاخیر داشتم. باید حتما دیروز یعنی ۴ تیر می اومدم و آپ می کردم. ولی مهم قلب و احساس آدمه. حتی اگه چند روزم تاخیر می کردم یه ذره از عشق و دوست داشتنم به مادر عزیزم کم نمی شد. می خوام این روز زیبا رو به همه ی مادرای گل تبریک بگم همچنین مادر مهربون خودم که امید زندگی منه. مامانی جونم بدون که تو بهترین و ارزشمندترین چیزی هستی که خدا به من هدیه داده. همیشه و همه جا به وجود نازنینت می نازم و خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم. خدا جون سایه ی هیچ مادری رو از سر فرزنداش کم نکن. همینو ازت می خوام...
داداشم به خاطر فاصله ی یک هفته ای بین امتحاناش چند روز پیش برگشت اما باید دوباره برگرده آخه دو تا از امتحاناش مونده. قراره که این بار مامانم،خاله ام، پسرخاله ام و نامزدش همراه داداشم برن. من که حوصله ی گرما رو ندارم آخه دانشگاه داداشم تو یه شهر خیلی خیلی گرمه و من ترجیح دادم که نرم. این چند روز قراره برم خونه ی همین خالم. مطمئنا پیش سیمی(دختر خاله کوچیکه) خیلی بهم خوش می گذره. مخصوصا که قراره آباج صفور(دخترخاله بزرگه) هم به خاطر ما همراه شوهرش بیاد و این چند شب رو پیش ما بخوابه. اولش خیلی اصرار کرد که این چند روز رو من و سیمی بریم خونه ی اونا ولی راضیش کردیم که اون بیاد... اگه مامان اینا رفتن و قطعی شد حتما میام خاطره ی این چند روزو می نویسم.قراره که فردا یعنی پنجشنبه ۶ تیر برن.
یادم رفت بگم بالاخره موبایلم عوض کردم. واقعا دیگه دیوونم کرده بود. کاش زودتر از اینا خودم ناراحت و غمگین می کردم، نمی دونستم که به خاطر شاد کردن من این همه تحویلم می گیرن و می رن واسم موبایل می خرن(شوخی بود) از قبل عید از موبایل نوکیا ۵۷۰۰ خوشم می اومد. فقط یه بار پیش داداشم گفتم که ازش خوشم میاد و اگه بخوام روزی موبایلم عوض کنم حتما ۵۷۰۰ می خرم. به همین خاطر بود که واسم موبایل نوکیا ۵۷۰۰ گرفته بودن. مرسی.. واقعا یه سورپرایز خوب و به یادماندنی بود چون اصلا فکر نمی کردم که به این زودیا گوشیمو عوض کنم. مرسی مامان. راستی داداشی جونم باید از تو هم تشکر کنم چون که تو بودی که این پیشنهاد رو به مامان دادی..! به هر حال ممنونم ازتون.
اینم دو تا عکس از گوشیم خوب ندید بدیدم دیگه..!
http://irapic.com/uploads/1214424677.jpg
http://irapic.com/uploads/1214488850.jpg
فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داریم بی فایده است، زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آن ها نیست...
سلام. یه سلام از ته قلب بدون استرس و دلهره ی امتحانا. آره دیگه همون طوری که قول داده بودم بعد از امتحانا آپ کردم. وای این مدت خیلی بهم بد گذشت. کلا ۲۵ روز فقط درس خوندم. من واسه امتحانام خیلی استرس دارم هر کاری می کنم نمی تونم این استرس رو از خودم دور کنم. خوب دیگه مهم اینه که تموم شد و حالا دیگه من فقط مال خودمم، متعلق به خود خودم...
از وقتی که تموم شده تا حالا فقط تنها کار مفیدم خوابیدنه. واااااای چقدر کمبود خواب داشتم، خیلی.. طوری که هرچی می خوابم سیر نمی شم.( شبا جدا می خوابم روزا جدا) راستی دلم واسه دوستام تنگ شده! هنوز چند روز نگذشته هاااا! خوب دیگه تابستونم نزدیکه. کلا ۳ ماه وقت دارم که از تموم لحظه هاش استفاده کنم. می خوام حسابی بهم خوش بگذره( البته اگه بذارن!!) کلی با دوستم واسه تابستون برنامه ریزی کردم. هزار تا کلاس و برنامه ریختم. از ساز گرفته تا اسکیت و ...
این روزا یه کم بهم ریختم. بعضی موقع ها آدم چیزایی می شنوه که واقعا انتظار شنیدنش نداره....فقط می خوام یه چیزو که بهم اثبات شده بگم که تو زندگی اصلا هیچ موقع نباید فکر کرد که شاید یه نفر با بقیه فرق داشته باشه!! همه ی آدما مثل همند. همشون!!!!!! مثلا امتحانام تموم شد فکر کردم که دیگه دغدغه های فکریم تموم میشن ولی مثل اینکه من نباید تو زندگیم آرامش داشته باشم، هر روز یه قصه ی جدید. تا حالا شده یه چیزی رو بشنوید که اون لحظه همه ی دنیا جلو چشاتون سیاه شه!!!!؟؟؟؟
حداقل تویی که حالا ۵ ماه میشه ترکم کردی و رفتی، تو یکی منو درک کن. دلم بغلتو می خواد... دلم نوازش دستاتو می خواد...آخه تو دیگه چرا؟ می بینی عزیزت چقدر دلش گرفته! یعنی داری می بینی و هیچی نمی گی...!!!! آخه چرا؟؟
حیف نمیشه بمونی کنارم، من که جز تو کسی رو ندارم، کاش که پیشم بمونی یه لحظه، این یه لحظه به یک عمر می ارزه.....توی چشمام نگاه کن یه روده، این چشا بی تو عاشق نبوده..... من نمی خوام که با غم بسازم. من نمی خوام به اشکام بنازم...
آی که تو از نگاه من بریدی، با چنگ و دندون به هوا پریدی، خواستم با اشکام راهتو ببندم، حیف که چشاتو بستی و ندیدی.....!
وقتی اومدی باور کردم که هیچ گاه نخواهی رفت و حالا که داری می ری باور می کنم که هیچوقت به خاطر من نیامده بودی...!
سلام.
ببخشید من یه مدت نتونستم آپ کنم.آخه این درسا مگه امون میدن.
من خیلی خوشحالم آخه امروز بعد از حدود یک ماه داداشم دیدم![]()
![]()
قرار شد داداشم
شنبه ۲۸ اردیبهشت از دانشگاه برگرده، آخه فرجه هاش شروع شده ولی شیطون روز جمعه حرکت کرده بود و چیزی به ما نگفته بود (الهی من قربونش برم) دیگه ساعت ۵ بود که رسید خونه و غافلگیرمون کرد.
واقعا حالا می فهمم که چقدر دوستش دارم و بهش عادت کردم( کلا" الان تو فضام
)
روز شنبه قراره من و سیمی
( دخترخاله کوچیکه ) واسه خرید بریم بیرون آخه تولد آباج صفور
(دخترخاله بزرگه) است. عزیز دلم تولدت مبارک
. ایشالا ۱۲۰ ساله شی الهی هیچوقت چشمات بارونی نشه، الهی همیشه لبت پر از خنده باشه. می خوام بدونی که من چقدر دوست دارم و بدونی که نفس من به نفست بسته ست. باور کن..![]()
خوب دیگه امتحانا هم نزدیکن.
وای خدا جون خیلی کمکم کن
(خیلی استرس دارم) این مدت ممکنه نتونم آپ کنم. به هر حال باید بکوب درس بخونم. امیدوارم نتیجه ی امتحانا بهم ضدحال نزنه. یعنی بتونم یه نتیجه ی خوب و قانع کننده بگیرم.![]()
این مدت کلی با کمک دوستام
مطلب جمع کردم واسه وبلاگم. اونایی که با صورتی نوشتم رو خیلی دوست دارم:
* ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا، ماهی باورش نبود تور اگه بندازن سرش نگاه سرد ماهیگیر میشه نگاه آخرش.
* میدونی بزرگ ترین درد دنیا چیه؟ اینکه بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره.
* یه روز یکی بود که نمی خواست بذاره کسی باهام بازی کنه... کسی باهام بازی نکرد غیر خودش...
* آنچه در زندگی به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود. و فردا باز خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.
* فقط کسی معنی دلتنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سرانجام آن وابستگی دلتنگیست.
* برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم نه هیچوقت!!!!! تا مبادا دلش بشکنه.
* می دونستی اشک از لبخند با ارزش تر؟ چون لبخند را به هر کسی می تونی هدیه کنی اما فقط واسه کسی اشک می ریزی که نمی خوای از دستش بدی.
* آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.
* عکستو زدم جای ساعت دیواری از اون موقع به بعد تو شدی تموم لحظه هام.
* وقتی قلبت شکست خورده هاشو یه گوشه نگه دار درسته هیچوقت مثل اولش نمیشه اما شاید بتونی تکه های گم شده ی یه فلب دیگه باشی...
* ز دوستان دورنگم عجیب دل تنگ است......فدای همت آن دشمنی که یکرنگ است.
* کاش ماه می دانست از این همه سیاره و ستاره فقط یکی مشتری است.
* در لحظه های باتو بودن بی تو بودن را نفرین می کنم و در لحظه های بی تو بودن با تو بودن را آرزو می کنم.
*همیشه فکر کن تو دنیای شیشه ای زندگی می کنی. پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاپ نکنی، چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته.
* از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچوقت کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچکس تورو مثل اون دوست نداشته باشه.
* مردم میگن آسمون آبی اما من میگم آسمون سیاه، چون آسمون من چشمای توست.
* یک روزی غمی می رسد اندازه ی کوه، یک روز نشاط می رسد اندازه ی دشت. افسانه ی زندگی همین است گلم، در سایه ی کوه باید از دشت گذشت.
* کوچیک که بودیم تنها کفشامون اشتباه می پوشیدیم، اما حالا چی؟ حالا که بزرگ شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه.
* نمیذارم توی خلوتت کسی بیاد و با شادی با تو دست بده، اون باید لذت این دست دادنو، به من و خاطره ی تو پس بده.
* دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه...! غریبه این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم.
* توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره.....چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره.....
* این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد، قول، رابطه و قلب زیرا وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ولی درد بسیاری دارند.
* ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی می کردم که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند.
* کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد.
* اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی، لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد.
* وقتی کسی به دل نشست نشستنش مقدس است. حتی اگر نخواهدت، نفس کشیدنش بس است.
* اشتباه کردن اشکالی ندارد ولی تکرار آن بزرگترین اشتباست.
* با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم هر شب
* من ادعا نمی کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادشان نیستیم هم دوستشان دارم.
* مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم... مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم.
* اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.
* بدترین درد این نیست که عشقت بمیره...بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی... بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه...بدترین درد اینه که عاشق یکی باشی ولی اون هیچوقت ندونه...
* آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع، حیفم آمد که تو را دست کسی بسپارم.
* گرمای نگاهت را در دلم زندانی می کنم برای روزهای سرد و بی قرار، روزی که نگاهت را از من دریغ خواهی کرد.
* بغض بزرگترین نوع اعتراضه. اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه
* امروز با هم بودن را تجربه می کنیم شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروزمان را زیبا کنیم به حرمت خاطرات فردا.
* سعی کن به خاطر کسی که دوسش داری غرورتو از دست بدی ولی مواظب باش به خاطر غرورت کسی رو که دوسش داری از دست ندی.
* عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه ی بی پاسخ می کند.
* چقدر سخته تو چشای کسی که عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز دوسش داری. چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.
* فرقی نمی کنه اول من اومدم یا تو...مهم اینه که کی تا آخرش می مونه
* اگر رفتم تو یادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در این دنیا، به مهر خود تو شادم کن.
* وقتی ناامید شدی....به یاد بیاور کسی را که تنها امیدش تویی
* تو که قصد جدایی کرده بودی خیال بی وفایی کرده بودی، چرا با این دل خوش باور من خیال آشنایی کرده بودی...؟!
* سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع، آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد..
* زمونه ازم پرسید: کی رو از همه بیشتر دوست داری؟ من راجع به تو هیچی بهش نگفتم. آخه رسم زمونه اینه که هر کی رو دوست داری ازت میگیره.
* از خدا نخواه که همه ی دنیا مال تو باشه، از خدا بخواه کسی که همه ی دنیای توه، مال کسی نباشه.
* دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم، از تو که پای نگاهت زیر و رو شد روزگارم!
* آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت احساس می کنی، به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستاره هاست.
* گفتی که ترکم می کنی راضی به مرگم می کنی هر آنچه می خواهی بکن اما فراموشم نکن.
* گریه هایم بی صداست، عشق من بی انتهاست. ردپای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانه ی عاشق کجاست.
* هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی: برای همیشه خدانگهدار. شاید که طرف مقابل ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که همیشه در انتظار بمونه.
* چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش.
* یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چیزی از دست بدهد، مانند شادی که هیچگاه با تقسیم کردن کم نمی شود.
* عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر رو سرت میگیری میگی عاشق برفی ولی از یه گوله برف می ترسی میگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندونی می کنی انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقتم؟؟؟؟؟!!!!!
* همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند.
* نمی گویم فراموشم نکن هرگز!. ولی گاهی به یاد آور کسی را که می دانی نخواهی رفت از یادش...
* چنان باش که بتوانی به هرکس بگویی مثل من باش.
* زمانی که فکر می کنی تو هفت تا آسمون یه ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیاست که برای دیدنت لحظه شماری می کنه.
* وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی، شرمنده ی دلت باش که بهت اطمینان کرد.
* نبودی بی تو پنهان گریه کردم... تو را دیدم و خندان گریه کردم... برای اینکه اشکم را نبینی... نشستم زیر باران گریه کردم
* رنگین کمان پاداش کسانیست که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند.
* آنچه پایدار نیست ارزش دل بستن ندارد، اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن.
* همیشه از خوبی های آدما برای خودت یه دیوار بساز، پس هروقت در حقت بدی کردند فقط یه آجر از دیوار بردار. بی انصافیه اگه دیوار خراب کنی.
* غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد... همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی.
* در خلوت من نگاه پاکت جاریست، این قسمت بی تو بودنم اجباریست، افسوس نمی شود کنارت باشم، بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست.
* انگار پای ثانیه ها لنگ می شود وقتی دلی برای دلی تنگ می شود.
این جمله همیشه همرامه. این جمله رو آباج صفور
بهم گفته و ازم خواسته که هیچوقت فراموشش نکنم و همیشه یادم بمونه:
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن گوهرشناس قابلی پیدا شود
و در پایان ای عزیز رفته سفر بدون همیشه یادتم:
*باز منو آلبوم عکسات، گریه ها و شب آخر یعنی رفتی که عزیز شی آخه از اینم عزیزتر
* به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
*اونی که شکستی تو، دلم بود و شیشه نبود از اونا که بندازیش و بازم درست میشه نبود
*آرزومو پس بده با دوباره دیدنت به زندگیم نفس بده
*چه کنم شبا که سرصداها کم رنگ میشه بیشتر از روزا دلم برای تو تنگ میشه
*تو که هفت تا آسمونی اما آسمون به همرات هرچی مهتاب و ستاره س، همه قربونی چشمات
* به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هرجا هستی برو خوش باش تا ابد بغض صدامی
اینم یه تیکه از یه آهنگ که واقعا خوشگله:
من خیلی غصه دارم
هیچ مونسی ندارم
تو آسمون ستاره ست
حتی اونم ندارم
خوب دیگه تا آپ بعدی، بعد از امتحانا یا حق...... واسم دعا کنید.![]()
![]()
دلم برات تنگ شده جونم، می خوام ببینمت نمی تونم.
این روزا خیلی دلم گرفته... دوری چند ماهت بیشتر عذابم میده. بعضی موقع ها حس می کنم خیلی بدبختم! خیلی...
میگن جدایی یه قانونه..! اما من می خوام" قانون شکن" باشم. آخه چرا کسی نمی خواد بفهمه .
چند روز که داداشی جونم
رفته دانشگاه. این دیگه بدتر غمگینم کرده چون واقعا خیلی بهش عادت کردم
ولی امیدوارم که همیشه موفق باشه. من فقط موفقیتش می خوام.
امروز نتونستم برم مدرسه، حالم خیلی بد بود
از پنجشنبه شب! تمام اعضای بدنم درد می کرد و حالت تهوع داشتم دقیقا الانم که نشستم و دارم می نویسم بازم حالم بده. مامانم خیلی اصرار کرد برم دکتر،ولی من زیر بار نرفتم. دکتر می خوام چیکار ، من که خودم میدونم چه مرگمه
( میگم بعضی موقع ها حرف بعضی ها هم بدجور به آتیش می کشدت.)دختر خاله ی بزرگم
(همونی که ازدواج کرده) جمعه اومد و به هر صورت راضیم کرد و منو به زور برد دکتر. واقعا خیلی واسم زحمت کشیدن. دکتر واسم چند تا قرص و دارو نوشت و یه مرخصی واسه روزه شنبه. جمعه شب کلی از فامیل ها و خاله ها اومدن دیدنم و کلی زحمت کشیدن.دوستامم کلی زنگ زدن و احوالم پرسیدن، واقعا همشون خجالتم دادن . همشون به من لطف دارن.![]()
روز شنبه بعد از اینکه دختر خالم
(دخترخاله کوچیکه)از مدرسه اومد،اومد خونه ی ما و با هم یه نهار توپ دو نفره خوردیم
(ماکارونی)جای شما خالی!به من یکی که خیلی چسبید. آخه بودن با دختر خالم
بدجور بهم آرامش میده البته این نظر جفتمونه!.![]()
دوست دارم دیگه تابستون بیاد،خیلی خستم. می خوام از تک تک لحظه های تابستونم استفاده کنم می خوام حسابی استراحت کنم ،امیدوارم که بشه. این فصل بهار تا حالا واسم هیچ تازگی و زیبایی نداشته(تا حالا اینجوری نبودم)
نیکا جونم
یه اتفاق واسش افتاد که اونم غمگینه. الهی من قربونت برم به خدا خیلی واست دعا میکنم که دلت شاد بشه.
من این آهنگ رو خیلی دوست دارم:
چی میشد با تو باشم حتی توی رویا
من تورو دوست دارم، اندازه ی دنیا
دلش میگیره آسمون برای من که تنهام
دوباره قطره های گرم اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام
اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام
چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام
برای دیدنت هر لحظه پریشونم،تو بیا قدرم بدون ای همزبونم
من مجنون اون نگاه پاک تو،نگام کن،نگاهت قبله گاه این دل منه وجودت مرهمی برای دردمه
سلام.
بالاخره موفق شدیم و تونستیم راهی تهران بشیم.
روز چهارشنبه ۲۸ فروردین ساعت ۷ عصر به همراه لیلی و نیکا و آتی و چندتا دیگه از بچه ها حرکت کردیم.شانس آورده بودیم که چندتا ازصندلی های اتوبوس خالی بودند و ما می تونستیم با خیال راحت،تخت بگیریم بخوابیم.![]()
اولاش خیلی شلوغ بودیم( همش می گفتیم و می خندیدیم ) طوری بود که همه ی مسافرا چپ چپ نگاهمون می کردند و حرص می خوردند ولی بیچاره ها جرات نمی کردند چیزی بگن.
انقده حرف زدیم که دیگه نزدیکای ساعت ۱۱ هممون ساکت شدیم و از خستگی گرفتیم خوابیدیم.
فقط خدا بهمون رحم کرد، چون تو اون مدتی که ما خواب بودیم راننده هم خوابش گرفته بود و یک ذره مونده بود که به دیار باقی بشتابیم.
ولی خوب به هر حال زنده موندیم. جالب اینجا بود وقتی بیدار شدیم همه ی مسافرا ازمون خواهش می کردند که نخوابیم و شلوغ کنیم که راننده خوابش نبره.![]()
![]()
ساعت نزدیکای ۸ صبح روز پنجشنبه رسیدیم تهران. آقای (ی) که همراه دانش آموزای مدرسه ی شهید بهشتی که اونا هم واسه مسابقه چند روز پیش رفته بودند تهران تو ترمینال اومد دنبالمون و تا خوابگاه همراهیمون کرد.
اون روز تا ظهر همش رو رباتامون کار می کردیم. ظهر واسه نهار رفتیم
بیرون بعد از اونم یه سر رفتیم خیابونای تهران کلی گشتیم. دیگه شب بود که برگشتیم خوابگاه. با اینکه خیلی خسته بودیم ولی نمی تونستیم بخوابیم
و تا دیروقت رو رباتامون کار کردیم، آخه دیگه روز بعد مسابقه بود.
ما سه تا تیم بودیم. تیم ما چهار نفر بود:من، لیلی، آتی و سولی. دیگه وقتی خیالمون از ربات راحت شد رفتیم خوابیدیم. خواب که چه عرض کنم من که از دلشوره و استرس تا خود صبح همش تو خواب و بیداری بودم.
روز جمعه ساعت ۵/۶-۷ صبح نیکا هممون از خواب بیدار کرد تازه چقدم سرد بود.
ساعت نزدیکای ۸ دو تا ماشین گرفتیم و به سمت محل برگزاری مسابقه یعتی مدرسه ی هوشمند شهید آقایی حرکت کردیم. اونجا خیلی دیگه از بچه های شهرهای دیگه بودند که رباتشون عالی بود. یه مسیر گذاشته بودند که تیم ها بتونن قبل از رکورد زدن و مسابقه رباتشون تست کنن. خیلی ترسیده بودیم ولی خوب نباید امیدمون از دست می دادیم.![]()
مسابقه تو دو مرحله ی صبح و ظهر برگزار شد. کل تیم ها حدودا" ۳۰ تیم بودند که از مرحله ی اول ۱۰ تیم برگزیده می شد. تو مرحله ی اول بعد از کلی سختی و استرس بالاخره هر سه تیم مدرسه ی ما تونست جز ۱۰ تیم باشه و این خیلی برا هممون مسرت بخش بود.![]()
بعد از خوردن نهار، ظهر مرحله ی دوم برگزار شد. از مدرسه ی ما فقط ربات ما تونست مسیر طی کنه و رکورد بزنه و متاسفانه دو گروه دیگه حذف شدند و واقعا خیلی ناراحت شدیم.![]()
تیم ما تونست بین دخترا رتبه ی اول کسب کنه
و در کل تونستیم پنجم
بشیم. تیم اول کرمانشاه، دومین تیم گیلان، سوم و چهارم تهران و پنجمین تیم ، تیم ما بود. ربات ما
مسیر رو تو ۷۳/۲۶ صدم ثانیه طی کرد و تیم چهارم ۵۴/۲۶ صدم ثانیه و تیم سوم ۳/۲۶. واقعا ما هم به راحتی می تونستیم سوم بشیم ولی خوب به هر حال توی چند صدم ثانیه رتبه ی سوم رو از دست دادیم و این از بدشانسی ما بود. هیچوقت ناشکری نکردیم و با همین مقام هم راضی بودیم، چون واقعا واسه تجربه ی اول کشوری خیلی خوب بود.
بعد از مسابقه هممون اومدیم ترمینال و به سمت شهرمون حرکت کردیم...![]()
در کل یه سفر خوب و خاطره انگیز بود.
سلام.![]()
خدارو شکر که به خواسته ی دلم رسیدم.
آره یعنی نیکا تونست موبایلش پس بگیره. خیلی خوشحالم که به قولم وفادار بودم و این خبر خوش رو تو وبلاگم نوشتم. البته مدیرمون کار خودش رو کرد و گوشی نیکا رو فرستاد آموزش و پرورش، اما چون نیکا جونم هیچ تقصیری نداشت زودی موبایلش بهش پس دادن.![]()
![]()
خوب بالاخره این قضیه هم به خوبی تموم شد ولی مگه مشکلات می گذارن که ما یه دقیقه آرامش داشته باشیم.
من و دوستام جز تیم روباتیک مدرسه ایم و قبل از عید توی یه مسابقه که تهران برگزار می شه شرکت کردیم. مسابقه ۳۰ فروردین ماه برگزار میشه البته من اصلا نمی خواستم برم ولی خوب تحت یه شرایطی ظاهرا فکر می کنم که برم.
از روز شنبه یعنی ۲۴ فروردین ما داریم با مدرسمون صحبت می کنیم ولی متاسفانه راضی نیستند که ما بریم ولی آخه چطور میشه. این همه زحمتی که واسه روباتامون کشیدیم حتی بعضی روزا بعد از مدرسه بدون اینکه نهار بخوریم باید می رفتیم و کار می کردیم. بعضی مواقع پیش می اومد که تا ۸ هم برنمی گشتیم.
حالا خیلی راحت نریم. آخه مگه میشه؟؟؟!!!![]()
خیلی با مدیرمون صحبت کردیم، هر روز می رفتیم و واسش دلیل میاوردیم که ما این مسابقه رو باید بریم،نمیشه ثبت نام کردیم،زحمت کشیدیم،از درسمون زدیم......چطوری ازش بگذریم. تا اینکه بالاخره روز دوشنبه بعد از کلی بدبختی کشیدن رضایت دادن ولی طی یه شرایطی که ما باید روز پنجشنبه یعنی ۲۹ ام حرکت کنیم، جمعه عصر هم برگردیم
آخه چطوری میشه؟ آخه ما هم آدمیم. با این وجود باید همش تو راه باشیم! ما که فقط قصدمون رفتنه حاضریم هر شرایطی رو قبول کنیم. ولی خوب بالاخره قبول کردند که چهارشنبه بریم ولی برگشت اصلا مشخص نیست.فقط امیدوارم که واقعا دیگه این بار بهونه ای پیش نیاد که بازم مخالفت کنن.....!!![]()
فاطیما جونم
تو این سفر همراهمون نیست خیلی دلم واسش تنگ میشه همچنین واسه ی دخترخاله عزیزم
که عین یه خواهر دوسش دارم( قربونش برم که چقدر ماه...)
اگه رفتنی شدیم که ما رو هم دعا کنید که بتونیم دست خالی برنگردیم اگه هم که نشد بریم..........خیلی بد میشه..............
فعلا بای![]()
سلام. دیروز تو مدرسمون یه اتفاق خیلی بد افتاد که واقعا هممون ناراحت شدیم. روز شنبه یه دفعه زنگ آخر ریختن تو کلاسامون که بگردنمون!!!!!!!!
یعنی دیگه از این بدتر نمی شد.
خیلیا تونستن از قضیه جون سالم به در ببرند اما دوستم نیکا( یه اسم که خودش اتنخاب کرده و خواسته تو وبلاگم این باشه البته به اسم واقعی خودش خیلی نزدیک نیست.) که موبایلش پیشه یکی دیگه از بچه ها بود گیر اومد. واقعا هممون غافلگیر شدیم وقتی گفتند موبایل نیکا رو گرفتن.
تازه بیچاره اون که تقصیری نداشت یه موبایل بدون سیم کارت که یه سیم کارت دیگه انداخته بودن روش.هرچی رفتیم پیش مدیر باهاش حرف زدیم هیچ فایده ای نداشت می گفت من نمی دونم به حرحال بدون سیم کارت یا با سیم کارت اون گوشی همراه خودش آورده!.
امروزم مامان نیکا اومد مدرسه ولی متاسفانه هیچ فایده ای نداشت و مدیر می گفت من گوشی رو می فرستمش آموزش و پرورش
فقط خدا آخر این قضیه رو به خیر کنه
چون واقعا حال هممون گرفته. لیلی،آتی،فاطیما و بچه های دیگه.....
البته واسه قضیه ی گشتن خیلیا رو گرفتن. نمی دونم واسه چه این کارو کردن ولی واقعا این روزا مدرسمون خیلی وحشتناک شده
من که جرات نمی کنم از دم در دفتر مدرسه رد شم.
فقط این روزا کارم شده دعا کردن واسه نیکا که مشکلش حل شه. آخه اون خیلی قلبش پاکه
و از سادگی و بدشانسیش اینجوری شده. به هر حال امیدوارم که طی روزای آینده یه خبر خوش از نیکا تو وبلاگم بنویسم.ایشالا......
همیشه عادت شده اول هر چیزی سلام کنیم.
منم میگم سلام به رسم عادت، عادت کردن خیلی چیز خوبی نیست ولی حیف که خیلیا اسیرشن، یکیش من.
خیلی سخته وقتی داری از زندگیت، از شادیات لذت می بری یه دفعه همه چی خراب شه. اونقدر سریع که باورت نشه.آره خیلی سخته...سخته که باور کنی باید از یه چی دل بکنی...سخته که به یه وضعیت اجباری عادت کنی...سخته که دیگه هیچوقت از ته دل نخندی...سخته که باید اجبارا" به این زندگی الکی لبخند بزنی...اگه بازم بخوام بگم جاش تو صفحه نمیشه،چون سختیا خیلی زیادن،..افسوس که دوران سختی های منم رسیده.
من هیچوقت تو زندگیم آدم ناشکر و ناسپاسی نبودم. همیشه خدا رو به خاطر هر چی که داشتم شکر کردم حتی به خاطر چیزاییم که نداشتم.اما هیچوقت فکر نمی کردم که دنیا انقدر بی رحم باشه...
من همیشه زمستون دوست داشتم چون آروم،غمگین و دلتنگه درست عین خودم و اینکه منم متولد این فصلم اما حالا دیگه خیلی دوسش ندارم چون تو یکی از ماهاش که ماه تولدم بود یکی واسه همیشه از پیشم رفت بدون خداحافظی.
واسه همیشه رفت. رسم که وقت رفتن خداحافظی کنن اینم یه عادته بین آدماست،اما حیف که اون این رسم و عادت رو شکست.
با اینکه رفته، اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر و خیالش، همش باهامه هرجا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا، دووم بیارم، رو درد دوریش مرهم بذارم
اما نمیشه راهی ندارم، نمی تونم من، طاقت بیارم


